بهشت گنهکاران..
لعنتی عجب کلیشه ای بود نه!؟...بلد نیستم خداحافظی کنم........همین !...پی نوشت هم نداریم...اما......نورانی باشید(لبخند) If I smile and don't believe Suddenly I know I'm not sleeping چشمام از اشك خيسه....كيبورد نميدونم...نميدونم اين منم كه مينويسم يا ....نميدونم....لبخندي ميزنمو ...دستمو ميبرم تو موهام.....به كلمات خيره ميشم..هيچي نيس...صفر صفر....چرا امروز دلم به هيچي نميره....آديش كجايي/! این هم از ۲۰۳مین روز....چقد زود میگذره.. دیشب تا یر وقت بیدار بود...چند بار هم گوشیمو روشن کردم.....سرمو میذارم رو بالش و میخوابم...سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم...صبح با صدای لیدی گاگا بیدار میشم...عجب بشری ساخت خدا....وحشت زده از خواب پا میشم...سریع کتابو باز می کنم...یک درسو هنوز نخوندم..چقد اعصاب خورد کن..چشمام بسته میشه...چقد خوابم میاد...گوشیمو روشن می کنم.....چند تا مسج میفرستم...و باز خاموش...ساعت ۱۰میام بیرون...چقد گرمه..از سه شنبه گرم تر بود...احساس میکردم امروز اتفاقی میخواد بیفته....رسیدم مدرسه...با کتاب کوبیدم تو سر ماهرخ..(آروم البته"نیشخند")...با همه سلام کردم جز پریسا(هاهاها)...با بچه ها حرف میزدم که سلام کردو...جوابشو دادم...رفتم طرف کلاس..با کتابش (فک کنم)آهسته کوبید تو دستم......ااا کتابش که دست من بود...پس با دستش کوبید(نیشخند)....رفتیم داخل...رئیس پادگان بیست بار جاهامونو عوض کرد..دیگه سرم داشت گیج میرفت...بالاخره منو نشوند گوشه ی کلاس...برگه هارو دادن..چه سوالای مزخرفی.....همه مث هم.!!الان خیلی خوشحالم......چون دارم چت می کنم.....(نیشخند)تو راه "ح" رو هم ديدم.....خوب بيخيال....اومدم خونه...كسي نبود..........چند دقيقه وايسادم و بعد اومدن درو باز كردن...و اينكه از ساعت ۱۲تا الان نت بودم...و الان از هوش ميرم....راستي امشب با بانو جان ميريم سينما..........و ديگه نميدونم چه اتفاقي ميفته........منتظرم... پ.ن ۱......حرفي ندارم ۲.نوراني باشي كوچه ي شهر دلم ..از صداي پاي تو خاليه...نقش صد خاطره از روزاي دور...عابر اين كوچه ي خياليه...به شب كوچه ي دل ديگه مهتاب نمياد،توي حجله ي چشام ،عروس خواب نمياد...كوچه ي شهر دلم ،بي تو كوچه ي غمه ..همه روزاش ابريه ،روز آفتابيش كمه..غم تنهايي داره كوچه ي دل بدون تو..همه شعر دفتر من ،مال تو براي تو..بوي دستاي تو داره غربت دستاي من...ياد قصه هاي تو مونس لحظه هاي من...... صبح ساعت 4بيدار شدم..شكوفه رو بيدار كردم...ميخواستن برگردن..گفته بود بيدارشون كنم...بيدار كه شد..سرمو گذاشتم رو بالش و غرق در افكارم شدم..چقد زياد...چطور ميتونم همزمان به اين همه چيز فكر كنم...چشمامو بستمو خواستم ديگه فكر نكنم...خوابيدم..ساعت 6دوباره بيدار شدم...اضطراب داشتم..بخاطر امتحان امروزم...كتابو باز كردم...يه نگاهي انداختم...دراز كشيدم رو تخت و پتومو بغل گرفتم...بغضي ته گلومه...اما چشمامو ميبندم.........نفس...نففففس.....مگه امتحان نداري؟!....9:53دقيقه س....بلند شدم..اصلا حواسم به ساعت نبود...لباسامو پوشيدمو راه افتادم...چقد گرم بود.....مث جهنم...دلم بارون ميخواد(ببار بارون..ببار بارون..دلم از زندگي خونه..ديگه هر جاي اين دنيا برام مث يه زندونه..ببار بارون كه دلگيرم..ببار بارون كه غمگينم...خرابه حال من امشب دارم از غصه ميميرم.......)...اينو زمزمه ميكردم...فكر كنم..رسيدم مدرسه ماهرخ اومد جلوم...با يه نيش باز...گفت حاج خانوم بازم خواب موندي.؟!....خبو شد زنگ زدم ..!...رفتم داخل بانو هم بود...يه شكلات داد خوردم....و به پريسا حتي سلا هم نكردم...چقد دلم ازش شكسته..بيچاره خودشم نميدونه چرا اينجوري رفتار مي كنم....قبل از اينكه بريم سر جلسه..تفتيش بدنيمون كرد..(منوچهري)...رياضي و تجربي جدا بودن...چقد تمركز بالا بود...آخه فقط 9نفر بوديم....نشستيم...ولي منوچهري اينقد جا به جامون كرد كه دوس داشتم فرياد بزنم...منو نشوند كنار پريسا....امتحان خوب بود...اومدم بيرون..چقد سرم درد مي كرد...امروز چقد پليد بوديم ها....كيانوش و الهام....پوريا و مريم....عجب روزگاري شده ها...منم مات و مبهوت نگاه مي كردم.....دخترا عجب موجودات پليدي ان...البته فرق دارن...مثلا مريم صداي خودشو پوريا رو ضبط كرده بود...ريخته بود تو گوشي مهسا..همون موقع مريم گوشي مهسا رو برداشت شروع كرد به غلط كاري...اورانس(الو يه نفر اينجا مرده...چرا؟...از عاشقي....آدرستون؟..گفتين از چي؟؟؟...هاهاها..)....از اين سه نفر همه كار بر مياد..ولي تاحالا اينجوريشو نديده بودم(مردم آزاري اونم به اين شكل)........ميرسم خونه....خاله ميگه مياي بريم خونه ببينيم؟..اولش قبول مي كنم ولي بعد ميگم خسته ام.......هه!.......كاش ميشد بيام نت...... پ.ن 1.....ببارو گونمو تر كن.. 2.آديش..... 3.نوراني باشي ميخوام خاطره رو بنويسم...به هر قيمتي كه شده..ديگه طاقتشو ندارم.البت روز ۱۹۹هیچ گلی به سرم نزد..مگه بقیش.ن چی کار کردن که این میخواد بکنه..در هر صورت من همه رو فراموش می کنم حتی اگه ثبت بشن...راهی تا فراموش شدن هم ندارم....(کاس راست میگفت)..برداشت هام سرجاشون بايد باشن...وگرنه دلم ميتركه از غصه....ديشب با كمي پيشرفت ساعت 4صبح خوابم برد..برعكس روزهاي قبل كه 6ميخوابيدم....ساعت 7بيدار شدم...بهز ور كابوس ....چقد وحشتناك بود......ساعت 10كلاس رياضي داشتيم....اصلا توجه نميكردم معلممون چي ميگه...ماهرخو هم تا ميخورد زدم.....خوشدست نيست..اما خوب وقتي اون شروع مي كنه منم .....(نيشخند)...ازش سوالي پرسيدم و مضحك ترين جواب ممكن رو بهم داد ..واي خداي من داشت از عصبانيت و بهت گريه ام ميگرد...(راستي راستي من چقدر لوسم ها).....اين وسط از دست پريسا ناراحت شدم.....سرمو برگردوندم و شروع كردم به نوشتن..كه ماهرخ تكونم داد...اما صدا!!!..سرمو برگردوندم ..پريسا بود....پخخخخخخ......چند دقيقه يه بار ساعتو ميپرسيدم...شكر بالاخره تموم شد.....زنگ زدم اما بازم صدا نمياد...اه...كمي رياضي خوندم...و مسج ميفرستادم...(..بين همين مسجا بود كه حسابي ناراحت شدم..از دست خودم البته...)سرمو كه بالا كردم ديدم ساعت 6شده..و آماده شدم برم دفتر پريسا رو بهش بدم...واي خداي من عجب لباس خنده داري پوشيده بود....يه چيزي مث شلوار كردي و يه بلوز ابي كه جلوش به هم گرده خورده بود....بين حرفامون يهو ميزدم زير خنده...ناراحتيم خيلي كمتر شده بود...از درو ديوار حرف زديم...يهو گفت بازم ابشار نياگارا راه امداختم..دستشو گرفتم...ووووواي...چقد عرق مي كنه اين دختر...با يانكه سرد سردِ!..بهم گفت كي ميخواي بري ..گفتم 20خرداد..ديدم قرمز شد...(يعني خودشم ميدونه خيلي قيافه ش ضايع ميشه؟....وقتي صداش ميلرزه ديگه ميشه همه چيزو خوند....اينكه بغض داره خفه اش مي كنه.....عجب زهرماري بودها).....موقع رفتن من اينور در اونم اونور در....مرده بوديم از خنده..نميدونم كجا رو نگاه ميكرد..!...فقط نگاهشو گم ميكرد..منم دنبال هدفش بودم..كه هر باز با شيلنگ آب مواجه ميشد!!....و بغل..بغلش كردم....خواست گريه ام بگيره اما زدم بيرونو.....وسط خيابون اروم قدم زدم...و مسج ها....خداي م چقد ناراحت بود..بهش گفتم از خودم ناراحت بودم....و ......كاش ميتونستم لبخندشو ببينم....حالا اومدم خونه....دارم مينويسم....اتاقم به طرز وحشتناكي به هم ريخته...اصلا جون ندارم جمعش كنم....فرداش ب گوشي رو خاموش مي كنم............چقدر بد...!!!!..و چقدر اين كارم دلمو ميشكونه....!! پ.ن 1.تا 18 خرداد...شايد هم زودتر..مگه نه دوست من؟! 2.نوراني باشي پ.ن ۱.فکر می کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.. ۲.نوارانی باشی اينروزها كه ميگذره .....حس مي كنم همه چيز نيازه...فك مي كنم بايد تك تك اين اتفاقات نوشته بشن...اما حرفمو سريع پس ميگيرم.....اونا لياقتشو دارن...حداقل ميدونم تو سرنوشتم تاثير داشتن اونطور كه بايد....!..."ميخوام برم دور دورا دلم طاقت نداره"......و بغض مي كنم...من خوبم اما.........اما لازمه براي چيزهاي مثلا كوچيك اشك ريخت.....بیداری من تا صبح.....خوابیدن تا ساعت ۱۰....تو و تو........اینها امروز من بودن....چقدر خلاصه)......... پ.ن 1.بهشت گنهكاران/./........ 2.نوراني باشي غصه میخورم...غصه ی این عکسو و خاطراتشو...خاطرات مزخرفشو!میگه اگه دروغ بگم چی میشه؟!..هیچی اونوقت منم بهت دروغ میگم....موهامو جمع می کنم..یه لیوان اب سرد....حالا که مینویسم ذهنم با کسیست...ذهنم جای دیگریست..نمیبینم انگار..نمیشنوم انگار...فقط این جمله مدام به گوشم میخوره...."میدونی دل اسیره..اسیره تا بمیره"....دستمو میبرم تو موهام..به چند روزی که گدشت فکر می کنم....نه نمیخوام فکر کنم...بیخیال!!....کلمه ی قشنگیه انگار !..اين آهنگو كه ميشنوم ديگه دلم به هيچ چيزي نميره!....حتي نوشتن...حتي مزخرف هاي خيلي قشنگ تر!.... كاش به آرامش رسيدن مث خوابيدن بين يك عالمه گل بود....سرخ و سفيدش شايد اون موقع فرق نمي كرد..اما همه ي آدما آرامششون رو در چيزي ميبينن ...پس اين جاست كه رنگ ها هم تاثير دارن...اين لباس سفيد .. اين گلهاي قرمز منو به ارامش نميرسونن(هنوز ازش مطمئن نيستم).........هميشه چيزي كه نميدونم منو به خونه ميرسونه يا نه كار خودشو مي كنه...پس سعي مي كنم امتحانش كنم!....حرف زدن بدون فكر كردن به خاطرات يك روز واقعا كار سختيه....مخصوصا وقتي ذهنت نصفه به مرگ فكر مي كنه...چرا نبايد فكر كنه!؟....كارش درسته..!........احساسات آدم 24ساعته در حال تغييره...اما نه به اون سرعتي كه عشق رو از ذهنت پاك كنه.....بهشت ديگه اون بهشت سابق نيست....شايد بايد جايي ديگه برپاش كرد....!...اينو عرض دو زنگ مدرسه فهميدم!...فهميدم به دخترا هيچ وقت نميشه اعتماد كرد....اينو هم تو همون دو زنگ فهميدم....!!!!........بيچاره "م" كه خودشو به ديوار ميزد....!...هرچي جلوتر ميري ميبيني ننوشتن از خاطراتت دردناك...و فقط داري به خودت دروغ ميگي!!!......حس مي كنم اون برگشته...........!...نوراني باشي پ.ن ۱.حالا منظورمو فهمیدی!؟....فهمیدی چی باعث میشه از اینجابرم!؟ ۲.نوارنی باشید دوست درام یه دوربین بگیرم دستمو هر چیزی رو که میبینم سورژه کنم....حتی مخ پوک تورو....چقد این زیبایی های ظاهری آدمو میخندونن.......ای وای من!.......شادمهر هم گاهی خراب می کنه!......یادمه یه یارویی میگفت آدما هیچ وقت قشنگ نیستن....فقط باید بشینی و از دور تماشاشون کنی...وقتی بیای نزدیکشون میشن مث هیولا و دوس داری خودتو نابود کنی از دستشون....حرفش خیلی تکراری بود....فرداش یه یاروی دیگه ای گفت..مرگ...فقط و فقط مرگ......به اون فک کن دختر که هیچ چیزی اینجا واسط نون و أب نیمشه...حداقل به یان فکر کن....البت باس بگ اینم واسط نونو آب نمیشه دختر ولی هیچی...بقیشو خورد منو سردرگم کرد......هر دومون زدیم زیر خنده!!.......فرداهای همون روز همون یاروی ناشناس حرفهای بیشتزی زد......بیشتر تو خودم گم شدم..بیشتر هم خندیدم...مجبورم کرد بشینمو اون کتابارو بخونم از سر!........اینقد گفت که گفتم هی دختر چیشد کسی رو سورژه نمیکنی؟!...حد اقل یه خنده ای..شاید هم مزخرفی قشنگ.....قرمز.....ابی......اوهه..!.میگفت این آهنگا رو میشنوی.!؟....چرا معنی ندارن!؟...چرا احساسات این اغالا معکوس عمل می کنه..(با شاد گریه می کنن با غمگین میرقصن)؟..اومد و اومد...و اومد.....ولی یهو دیگه نیومد..رفت رفت رفت......یک ماه بعد فهمیدم اون یارو دیگه نیس....یعنی اصلا نیس انگار از اول نبوده.............هیچکس نفهمید اون کی بود!...کجا رفت...اصلا هیچکس اونو دید!؟..برگشتم نوشته هاشو بخونم......دستخطشو بازم ببینم....عینهو خودم "ر" و "الف" رو به هم وصل می کرد...عینهو خودم"ن"رو میکشید.....و عینهو خودم بالا پایین مینوشت.......میدونی آخرش چی بود!؟؟؟....یه مزخرف قشنگ.............نورانی باشی...هه! بانو خوب شناختمت...خوب میدونی همه اینا از کجا میان..وقتی میبینم بی من راحت تری میتونم پافشاری کنم!؟..وقتی میبینم اگه رفتارمون عادی تر باشه خوش تری چی میتونم بگم...با اینکه تموم اینا یکی ان...دوس دارم بگمشون و یه علامت سوال جلوشون بذارم....بهت میگم مث قبل صمیمی باشیم...میگی نه فقط دوست....گذاشتم هر چی دوس داری بشه...حالا میگی بچه ها نفس قبول کرده شرایطو...بهله عزیز جان مجبور میباشیم این شرایط قمر در عقرب رو تحمل بنماییم...یحتمل صحنه ی زنگ سوم رو یادتونه حاجیه خانوم!........خانوم رفیعی اینقدر حرف زد که اشکمو در آورد..هی من اینو نمیخواستم.....ولی انگا قلق من دستش اومده نه!؟....امروز همون کتک زدم ..هم کتک خوردم...زنگ تفریح رئیس پادگان از خواب غفلت بیدارمون کردو شیپورشو به صدا در آوردو گفت سربازه ها جمع شن صف!.....من و پریسا آخرین نفرا بودیم....نفر آخر ته صف هم بانو بود...پریدم وسط صف.....و بانو چیزی گفت...یهو رئیس چنان فریادی سر بانو کشید که هممون یخ کردیم.......سرمو چسپونده بودم به الهام.....وقتی مرخصمون کرد سریع دویدم تو کلاس..میدونستم چی انتظارمو میکشه......نشسته بودم تو کلاس که بانو چشمش بهم افتاد...چنان جیغی کشیدو افتاد دنبالم........ما هم الفرار.....وسط کلاس...رفتم پست بادیگارد قایم شدم(پریسا رو میگم)....مرده بودم از خنده.....رفتیم نزدیک کلاس....یه درگیری شد..بانو خانوم لطف کردنو دست پریسا رو گاز گرفتن......و بعد افتاد دنبالم که رئیس پیداش شد و همه به کلاس پناه بردیم...و مث بچه آدم نشستیم سر جامون...البت قابل ذکره که بگم ایشون موفق شدن با مجله ی زرد رنگی دست بنده رو له کنن..!...یادم رفت اینو هم بگم...طرف چپ بدنم به شدت درد می کرد...و بالاخره قلبم...خودمو چسپوندم به میزو....داشتم خفه میشدم....و بانو:خانوم ت...خانوم ت چی شده؟....گفتم هیچی خانوم رو به موت هست!..این وسط ماهرخ نمیدونم چش بود!؟...منم اصلا حوصله خودمو هم ندارم ..دیگه از این رفتارا هم خوشم نمیاد....با اونم کلی زد و خورد داشتیم....دفترمو انداخت وسط کلاس..البت منم حسابش رسیدم.....تموم زندگیشو ریختم وسط....اونم میدونه به چی حساسم.....نیمکتـــــــ.....همیشه روش کلی مینویسم ولی آخر پاکشون می کنم...با یک عدد خودکار قرمز افتاد به جون نیمکت و ....!........من هم نعره زنان افتادم دنبالش...(فرض کنین چطور نعره میزدم....اغراقه ها"خجل شدیم").....ووووووووووووو......خیلی حرف واسه گفتن..واسه نوشتن..واسه زندانی شدن تو این بهشت وجود داره که .....حوصلمو سر میبرن پس نمینویسمشون!....بانو خانوم خوشحال باش که نیستم....در ضمن اخلاقم درست شده!!<<<(نیشخند).......اگه اعصابم قاطی بود خوب میدونستی از کجا سر چشمه میگیره...البته راستی میگی اگه شکلی دارم باید تو خونه بذارمشونو بیام مدرسه.....که این یه مورد اخیرا برام مقدور نبود....معذرتــــــ.........پایان ! پ.ن ۱.روز ۱۹۲ هم با تموم جون کندن جا خودشو به روزهای دیگه میده...اما من تمومشون رو فراموش می کنم.....روز ۱۹۳ منتظرتممممممممممممم...بی صبرانه.....اگرچه تلخ یا شیرین....!....... ۲.فرداهای بهتر از آن ماست..! ۳.نورانی باشید ادیش از حرفات خیلی خوشم اومد..شاید بهترن کسی باشی که میشه باهاش حرف زد راجع به هر چیزی..".یکی می گفت از بزرگ شدن نترس، بزرگ که بشی تازه دوستای واقعیتو پیدا می کنی اگه مینوشتی بازم میخوندم....باید میخوندم چون حرفات حالمو خیلی خوب می کنه......دوستی ببین من و بانو مث بقیه ی دوستی ها نبود شاید.....دو تا آدم کاملا متفاوت....چقد قشنگ هیچی مث هم نباشه ولی بازم تا اخرش بمونی ..توی راست میگی ..همیشه راستی میگفتی..امروز با خوندن این کامنتها حتی قطره ای اشک نریختم.......حتی قطره ای!...مزخرفه بخوام گریه کنم..که چی بشه....اخرش که چی!؟....یه جای دو متری؟!...هه!.....شاید دوستی منو بانو همون پارسال باید از اون حالت در میومد ..اما پاز هم پافشاری های من بود!....و اینکه اخرش دلش رحم میومد!....من فقط از تنهایی میترسم...فقط وقتی میبیبینم تک تک میرن و تنهام میزارن...و از این کلمه های لعنتی هم بدم میاد(زر نزن/ازت بدم میاد/تموم شد/با اون خوش تری)..اما یه جورایی همشون به خط پایان رسیدن...مگه نه؟!...چرا اصرار می کنمن که بانو مث اول بشه...اون راستی میگه!!..از دوستی با من چی گیرش اومده ......بهتره صمیمیت نباشه!؟؟...از شنبه باید مث قبل باشیم...من حالم خوبه.....!!!!!! برای بانو: نه مظلوم نمایی نبود..مشکلم اینه که زیای به همه چیز فکر می کنم.....اونروزمو دیدی؟!..پنج شنبه با من مهربونی نکرد....زنگ اخر خودمو به دیوار میزدم که فکر نکنم...آخرش اشک در اومد.....اما بعدش....دیدی چی شد؟!.....سرمون خورد به هم...دیگه هیچی نمیدیدیم...نمیدونستم باید چکار کنم..مث دیوونه ها خندیدم.....گریه..خنده.....مرگ...هیچکدوم انگار به درد من نمیخوارن ..یه جورایی باید بدونم چطور میشه زندگی کرد...(نه حرفای تهوع اور زد)...نه برای چی باید کاری کنم که بقیه در موردت فکر بدی بکنن....اونا ذهن ...عقل..چمیدونم ...هزار تا چیز دیگه دارن که باهاش فکر می کنن...هردومونو میبینن..خرفت باشن نفهمن چی به چیه!.......دوس دارم همه رو داشته باشم..دوس دارم دورم شلوغ باشه..حتی اگه یه نفر کم بشه غصه میخورم.....تو شرایطمو خوب میدونی...میدونی اگه نمیومدم مدرسه پاک دیووونه میشدم....بانو شاید سال دیگه اینجا نباشم..توی این شهر....هنوز هیچی رو نمیدونم....شاید اون لعنتی راست گفته باشه....شاید رو زمین نباشم...اگه تو هم بودی برام گریه می کردی!....هه.........بیخیال.....شنبه سلام می کنم...و تو سلام می کنی......هی دختر..منو به فامیل صدا نزن...(خانوم ت)....واقعا افتضاح میشه......بیشتر خنده ام میگیره تا....گریه!...... برای کاس: و اما تو ای......چپ گرا..... فقط ممنون....هه.......... پ.ن ۱.لبخندی به لب دارم....مث دیشب..مث سه شنبه...مث پنج شنبه هفته قبل..تکرار نشدنی..!حرف های آدیش خیلی کمک کرد..............دوستت دارم دختر جان! ۲.فرداهای بهتر زا آن ماست!! Poker face تصميم گرفتم از اين حالت زشت بيرون بيام..يه جورايي داره از خودم بدم مياد..!يعني داشت بدم ميومد....ديشب ماهرخ شديدا به مرگ فكر ميكرد..تا جايي كه چشماشو بستو راه رفت...وقتي باز كرد ....نزديك بود تصادف كنه...اما بعد گفت لعنتي كاش بازش نكرده بودم......اين آهنگ ليدي گاگا رو گذاشتم..بخاطر لحظه هاي قشنگي كه سه شنبه تو تولد سارينا داشتيم...بيچاره اونقدرها هم بد نميرقصيد..اما تا نگاش مي كردم ميمردم از خنده..آخه ياد ادا هاي غزل ميفتادم...اون موج ها!..هه!....ديشب تا ساعت 6صبح بيدار بودم..عجيب بود كه نميخوابيدم..شايد اولين بارم كه اينقدر بيدار موندم..ولي شايد بهترين شب عمرم بود...هيچ غصه اي نبود..و هيچ فكري...باز هم عجيب كه به هيچ چيز فكر نميكردم..حتي به بزرگترين مشكلم كه حل شد..خدارو شكر كه خودش فهميد وگرنه نميدونستم بايد از كي كمك بگيرم!!!... To ro Ddam!to ro Ddam! to ro Ddam Zre barOn! Ddamet vaghT ke barOn shabo mishOst az khiabon! تا ساعت 11خواب بودم.....ماما صدام زد و گفت بياا زهرا باهات كار داره..رفتم پايين با صداي خوابالوم گفتم سلام...بعد از چند دقيقه حرف زدن صداي رضا هم بلند شد(برادرش..و همبازي بنده در 3تا 6سالگي).....گفت نفس 6723 مال توئه!؟...با تعجب گفتم از كجا داري؟!...گفت چرا خاموشه....گفتم اولا از كجا اومده دست تو..دوما اون دست مامانمه...كلي ضد حال خورد...اصلا فكر نميكردم حاج اقاي شهرك ..!!هه....بيخيال...اتاقمو تميز كردمو كلي آهنگ شاد گذاشتم...اين poker face رو هم چند دقيقه يه بار ميذارم از اول....!ميبيني چقد بدشانسم...بابا اومد تو اتاقم داشتم مسج ميفرستادم!....مسجامو خوند...خوب خدارو شكر چيزي نداشتم...ولي ازم ناراحت شد و نزديك نيم ساعت فقط حرف زد...در حد مرگ پشيمون شدم..كه چرا گوشيمو روشن كردم...اه...كاش اصلا روشنش نميكردم......حالا چه فكرايي مي كنه!؟؟؟؟.....به كي بگم غلط كردم!؟....ميدوني چية؟از امروز خاموشش مي كنم..تا اخر امتحانات ترم دوم...راه ديگه اي ندارم.......يعني اصلا نميتونم داشته باشم...چقد زشت بود..چقد خجالت كشيدم....!آخ خدايا منو ببخش...!......امروز بانو و....ميرن دوچرخه سواري.......با احتما 99%... پ.ن 1.گوشي خاموش ميشود! 2.فرداهاي بهتر زا آن ماست ...! 3.نوراني باشيد...! دیگه حتی نوشتنم دردی از من دوا نمی کنه...وقتی که میفهمم هیچ اتفاقی نمیفته..امروز شهادته...به امید اون!...بانو میاد که پستامو بخونه؟!<..اما چی رو خطای ممتدو؟!....میدونم ....جز شبی که رقصیدیم همه چیز بد بود...خیلی بد...حتی دستامو حس نمی کنم....لباس قرمز من...رقص های اختراعی از سر ناچاری...هه!...امروز زنگ ورزش برگشتم کلاس...ماژیکو برداشتمو شروع کردم به توشتن.........نوشتم ":درست وقتی حس می کنی همه چیز را باخته ای، می بینی که باز می توانی بیشتر ببازی"..اما کمک خواستن هم مث فریاد کشیدن تو کوهستان خالی از سکنه می مونه...خالی از هر جنبنده ای...اینروزها حتی حس نوشتن تو اون مخروبه رو هم از دست دادم..دلم به هیچ کاری نمیره..تازه شدم عین پارسال!..... به قول عباس معروفی دری که کوبه ندارد را هیچکس نخواهد کوفت...پس به هیچ چیزی نباید امید داشت نه؟!...حتی به تقه ای که با دستی زده میشه!؟..نه؟!...حرف های ادیش..کاس...بانو....فقط باعث شدن گریه کنم....همین!!!.... . زنگ اخر....برگه ای رو در میارم(همه چی آرومه/من چقد خوشحالم/پیشم هستی حالا/به خودم میبالم/...)زنگ که میخوره..سرمو بلند می کنمو و اشکا دیده میشن..تنها عکس العملش این بود:چی شددد؟....سرمو انداختم پایین و شدید تر شد.......رفتم بیرون....توی ابخوری بودم...نشستم کف آبخوری...بعدشم زدم بیرون....رسیدم خونه...(نه واقعا دارم مینویسم).....مث جناه افتادم رو تخت..ماهرخ مسج میده..میگه میخوام با بانو حرف بزنم...بهش میگم خودتو قاطی نکن...بهم فحش میده...این صقحه رو باز می کنم...تا شاید چند خطی بنویسم....حالا ۴ساعت که بیخود باز مونده و هیچی ننوشتم.... پ.ن ۱.زودتر یا دیرتر یکی مان باید بفهمیم که ما آن کاری را که باید، کردیم ۲.نورانی باشید نرفتم مدرسه....دیشب چقد همه چیز خوب بود....تولد سارینا.... ........................................ هر چند گذشته ها فراموش نمیشن....اگه فراموش بشن باز تکرار میشن...همه اینو میدونیم! اما..... امروز ۲۴آذر ۸۹.....یکی دست برده تو سینه امو قلبمو محکم گرفته.چی از جونم میخوای؟بهش فکرم نمی کنم لعنتی!.......برو بمیر......
نبايد چيزي كه خراب شده بود رو سعي مي كردم سرو سامون بدم...پست هايي كه بعد از خداحافظي نوشته بودم رو حف ميكنم...نه شيرينن برام..و نه هيچ حسي بهم ميدن
+نوراني باش
Rain clouds come to play again
Has no one told you she's not breathing?
Hello, I'm your mind giving you someone to talk to
Hello
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello, I'm the lie living for you so you can hide
Don't cry
Hello, I'm still here
All that's left of yesterday
ادامه مطلب
راست می گفت
راست می گفت!
باور کن
حالا حالت رو خوب کن
و اینو هم تو ذهنت مرور کن
آخرش قراره بریم تو یه جای دو متری!
پس خودتو زیاد واسه رسیدن به اونجا حرص نده!!!
همه می رسیم بهش
ربطی نداشت، خواستم بگم یاد مرگ باشی خوش باشی!
باز زدم تو جاده خاکی
بهتره تمومش کنم!!!"
emruz umadam inja chon ye kare vajeb dashtam va az (Az) va kaas va aadish ke unaro dustaye khodam ham midunam ye nazar mikham..
mikham ke hamatun dar in mored fekr konid...
lahne man kamelan jediye va bar khalaafe hamishe aslan shukhi nemikonam.
bebin AZ,,,man fekr mikonam dustiye ma dg be payan reside va aslan shayad az khate payan gozashte...
raftare akhiret va inke daem migi man duste samimitam ba karhat motabeghat nadare,,,,
lotfan vaghti be ejbar hamo har ruz mibinim ASLAN darbareye in harfam ru dar ru baham harf nazan.
faghat baram benevis...
tu webloget va ya behem sms bede va ya be idim..
mikham darbarash fekr koni...
man mikham tamumesh konim...
az dustan ham mikham nazar bedan,LOtfan
in nazare mane
pAAYAAn
| Design By : Night Skin |
